خرید بک لینک
                         بنام آنكه هستي شيداي اوستدلواپسي و دلواپسي و دلواپسي...غمي به غايت سنگين روح و جانم را گرفته كه انتهاي آن ناپيداست.بابام مريضه. بابام از فرط ضعف نمي تونه راه بره مردي كه هميشه قهرمان كودكي ام بوده بابا جان از جات بلند شو...اينهمه فشار و اندوه نفسمو داره قطع مي كنه و من دست تنهام برادر بزرگم خارجه اونم مثل منه و دستش كوتاهه و منم بدنم از دلنگراني يخ ميزنه و يكباره گر مي گيرم تو گويي صورتم آتيش گرفته.و زندگي به همين راحتي و با اين سرعت گذشت مردي كه هميشه ما رو مسافرت و رستوران مي برد و ميخنديد تو بيمارستان گريه ميكنه...گوشيشو بيشرفا تو بيمارستان دزديدند و نميشه بهش تماس گرفت.فشار زندگي هم دستو پامو بسته تا نتونم آنچنان كه بايد رسيدگي كنم. و بيشتر اوقات از شدت نگراني تدبيرمو از دست ميدم و كسي نيست كمكم كنه.روزي كه گذشت به بيمارستان رفتيم بچه هامو بردم تا خوشحال بشه اما عصبي بودم و سرش داد زدم گفتم من ميرم بيرون گفت برو همسرم اومد و گفت چرا سرش داد زدي گريه كرد... كمي صبر كردم تا آرامشمو بدست بيارم و برگشتم.دلم سوخت منم اين مدت چند ماه اخير فشارهاي عجيب و غريبي روم بوده آستانه ي تحملم خيلي كمه...جلوي خانواده گريه نمي كنم اما تا خلوت پيدا مي كنم از گريه منفجر مي شم... مثل الان توي اين وقت شب...خداو

برچسب: نویسنده: آرین سامانی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 15:07

                                       بنام آنكه هستي شيداي اوستشبها چند ساعتي كه فرصت دارم مشغول بررسي مسائل روز مي شم مطالعه ي آنها ديدن اعتراضات مردم و هموطنهام. چشمام بسته ميشه اما در مقابل خواب مقاومت مي كنم...از زندگيم راضي نيستم.دعا كرده بودم كه خدايا جوري ازش انتقام بگير كه من و فرزندانم آسيب نبينيم.اين قوم الظالمين به غايت بي شرم و حياند.عده اي هم ژنشون اين شكليه هرچي خوبي ببينند طلبكارتر و هارتر ميشند ژنشون اينجوريه همه ي خاندانشون اين جوريند. من از نفرين يا دعاي منفي بيزارم اما در زندگي آدم بين دوراهي گير مي كنه كه يا انتقام بگيره يا دعا كنه و بسپاره دست خدا و من اوايل خودم انتقام ميگرفتم اما چون افراط مي كردم چوب مي خوردم از وقتي كه به خدا سپردم آرامش دارم و جوري طرفو مي زنه كه واقعا جيگرم حال مياد و آرامشو خود خدا بهم مي ده هميشه دعاهام مستجاب شده اما از خدا اين بار بعد اون دعا جور ديگه تقاضا كردم و منتظر مي مانم. و خودم و اموراتمو به خداوند واگذار مي كنم و آرامش پيدا مي كنم.نفسم حقه و سينه سوخته ام و دعاهام هميشه مستجاب شده. و چون عملكردمو حسابرسي مي كنم مراقبم كه ستم نكنم اما ديگران بسيار ستمگرند و مثل من نيستند.و اما تو.... تو  تو چطوري؟! ازينكه منو دوست نداري رو

برچسب: نویسنده: آرین سامانی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 15:07

                                        بنام آنكه هستي شيداي اوستبياد ميارم يه شب به همراه پدريزرگ مرحومم و مادربزرگم كه مرده و پدرم رفته بوديم خونه ي عموي بزرگم شام رو خورديم غذا كه خورديم پدربزرگم دستشو آورد بالا و با صداي بلند گفت خدايا به اين سفره بركت بده خدايا روزيشونو روز به روز بيشتر كن خدايا... خدايا... عمويم جلوي خانوادش خيلي خوشحال شد و منم افتخار كردم به پدر بزرگم .چندماهيه پدرمو نگه مي دارم البته بيشتر از چند ماهه گاه گاه مياد خونمون چند سال يا چند ماه مي مونه و مي ره اين بار چند ماهه.امروز بهم ميگه آبتين من تو رو به هيچ وجه قبولت ندارم منم گفتم به جهنم... گفتم فكر مي كني اينكه قبولم نداري برام مهمه؟! اصلا برام اهميت نداره.گفتم تو براي اون دوتا پدر بودي براي من پدر نبودي اما اون دوتا توافق كردند كه بذارنت سالمندان و من تنها كسي بودم كه مخالقت كردم و تو اينجايي و حالا كه اينجايي مي گي به هيچ وجه قبولم نداري بياد بيار چه رفتارايي باهام كردي و توضيح دادم و جلوي چشماش آوردم چه ها باهام كرده بود و روابط اجتماعيمو نابود كرد و آرزوهامو پرپر كرد حالا هم بجاي رفتار زيباي پدرش بعد اينكه غذاشو خورده دستشو گذاشته روي شكمش و ميگه به هيچ وجه قبولت ندارم. يك تار موي پدرش تو وجودش

برچسب: نویسنده: آرین سامانی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 15:07

صفحه بندی